اميرمحمداميرمحمد، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

نفس مامانی و بابایی

13بدر

چقدر زمان زود میگذره انگار همین دیروز بود که وسایل و جمع کردم برای این که بیایم سفر ولی الان ١٣ روز میگذره از تعطیلات عید و میخوایم بریم سیزدمونو به در کنیم میخوایم بریم جنگل محله تهی دره با خانواده عمو حمید و مامان و بابای زن عمو خاطره هر سال با اونا میریم خیلی خوش میگذره فقط نگران اینم که خدایی نکرده سرما نخوری بلاخره هوا بهاری هست یه لحظه گرمه لحظه بعدش سرد میشه ولی در کل برات لباس گرم خیلی برداشتم با کلی پتو و دورپیچ راستی یه روز قبل از ١٣ رفتیم دریاچه ولشت خیلی جای قشنگی بود و خیلی هم خوش گذشت این هم عکسایی از دریاچه ولشت و ١٣ بدر توراه رفتن به دریاچه ولشت دریاچه ولشت بغل بابایی و باز هم خواب و عکسای ١...
13 فروردين 1392

واکسن دوماهگی

بله چقدر زمان زود میگذره درست دیروز بردمت واکسن دوماهگیت رو زدی خیلی استرس داشتم نمی دونستم باید چیکار کنم ولی خب خدارو شکر چون خونه عمو حمید بودیم زن عمو خاطره بود قبل از رفتن به درمانگاه حدود٧ قطره بهت استامنیفن دادم که خدایی نکرده زیاد اذیت نشی وقتی که رفتیم درمانگاه مسئول درمانگاه قد و وزنت رو اندازه گرفت و گفت همه چیز خوب هست حدود ٤ کیلو  وزنت بود بعد من از اتاق اومدم بیرون و بابا به همراه زن عمو توی اتاق موندن و آقا پرستار مهربون واکسن فلج اطفال و بهت داد خوردی بعد توی هر دوتا پاهات واکسن زد جیغی زدی که تمام اعضای بدن مامان لرزید داشت گریه ام در می اومد چون اصلا طاقت ندارم  کوچکترین ناراحتیت و ببینم ولی خب چاره ای ...
11 فروردين 1392

اولین مسافرت

تعطیلات عید شروع شده و طبق معمول همیشه ما باید به شمال سفر کنیم ولی این بار اول خونه عمه فرشته بعدش میریم به کلاردشت خونه عمو حمید مامانی  کلی وسیله برات برداشته از لباس گرم؛ لباس معمولی ،دورپیچ، قنداق فرنگی تا رختخواب گرفته همه رو برات برداشتم که کم و کسری نداشته باشی تازه چون تو ایام عید باید واکسن دوماهگیت رو میزدی از درجه تب و استامنیفن هم شامل وسایل آقاپسر ما شد در کل باید بهت بگم که صندوق عقب ماشین بابا مخصوص امیرمحمد مامان شد و دیگه جایی برای چمدان بابا و مامان نبود. قبل از سفر همه سفارش به بابایی کردن که آروم رانندگی کنه و پسمل ما هم توی کریرش عقب ماشین باشه و وقتی که مامانی میخواد شیر بده بابایی یه جایی صبر ...
5 فروردين 1392

اولين عيدباهم بودن

اين اولين عيدي هست كه ما سه نفر شديم و چقدر زيباست اين عيد وقتي كه فكرش  رو ميكنم ميبينم زيباترين عيدي كه من توي اين 30 سال دارم عيد با تو بودن تويي كه همه لحظات من رو دگرگون كردي و زيباتر از هميشه ماماني خيلي دوست دارم و عيدت هم مبارك ايشاله كه 120 ساله بشي پسرم اميرمحمد در كنار سفره هفت سين   آماده رفتن  به خونه مامان جون رسيدن به خونه مامان جون و خواب بودن شما طبق معمول هميشه و منتظر  موندن همه براي اينكه شازده از خواب بيدار شه موقع برگشت به خونه ساعت 2 شب كه اميرمحمد بيداره ...
30 اسفند 1391

چهل روزگي

هر روز خوشگل تر و زيباتر از روز قبلت  مامان فدات بشه   اميرمحمد كچل مادر و چه متفكرانه به  خاله  مريم نگاه ميكني و اينجا با تعجب دنبال صداي tv هستي ...
20 اسفند 1391

يك ماهگي

يك ماه از آمدن و بودنت در كنار ما ميگذره چقدر زمان زود سپري شد اصلا باورم  نمي شه كه امروز 10 اسفند هست و پسرم وارد  يك ماهگي شده عزيز دلم  خيلي قيافه ات تغيير كرده اصلا با روزاي اول به دنيا اومدنت زمين تا آسمون فرق داري وقتي بهت نگاه ميكنم نسبت به بابا حسين عشق بيشتري  رو حس ميكنم از خدا ممنونم كه همچين عشقي بين ما به وجود اومد و ماحصل عشق ما تو شدي چقدر زيباست در كنار تو بودن و روز به روز شاهد بزرگ شدنت هستم و از خدا ممنونم كه پسري سالم به  من داد و من رو لايق بودن با تو دونست. اميرمحمد در خواب ناز   اميرمحمد در حالت  خميازه   اميرمحمد خواب آلود ...
10 اسفند 1391

ده روز به يادماندني

10 روز هست كه اميرمحمد به اين دنيا  لبخند زده و همه جا رو  گلستان كرده از صبح منتظرم كه خاله اكرم  بياد خونمون و پسملي رو ببره حموم و بشوره و مثل  يه دسته گل تحويل بده نمي دونم از حموم خوشت  مي ياد يا نه ولي هر وقت كه مامان پوشكت رو عوض ميكنه و ميشورتت خيلي آب رو دوست داري ولي    نمي دونم وقتي آب بريزيم تو سرت رو هم دوست داري يا نه پس ماماني منتظر ميمونه تا ببيني كه چه اتفاقي مي افته         و حالا پسمل ماماني تر و تميز و تپل و مپل فدات بشم كه انقدر ساكتي ...
20 بهمن 1391

افتادن ناف

پنج روز از به دنيا اومدنت ميگذره و مامان دلش ميخواد دنيا رو چراغوني كنه هرلحظه با توبودن به صدتا دنيا مي ارزه عزيز دلم ماماني با تمام وجود بهت عشق ميورزه اصلا حسي كه الان ماماني با تو داره با حسي كه تو وجودش بودي زمين تا آسمون فرق داره هر روز شاهد تغييرايي كه ميكني هستم و هر روز لذت ميبرم از اين كه تو رو در آغوش ميگيرم و هر روز از اين نعمتي كه خدا به من حقير داده تشكر ميكنم البته ميدونم اگه شب تا صبح هم قدرشناسي كنم باز هم كم هست . بايد برات بگم كه پسر صبوری هستی و مامانی بابایی انقدر باهات ورمیرن تا بیداربشی و شیر بخوری البته این در طول روز هست چون شب ها  هر دوساعت به دوساعت بیدارمیشي و شیرتو رو میخوري و بادگلوتو میزني و دوباره ...
15 بهمن 1391

دردهای گاه و بی گاه

  چند روزی است که دردهایی دارم که بعضی وقتا فکر میکنم انگار داری میای ولی وقتی به دکتر میرم میگه که این دردها کاذب است       و خبری از اومدن گل پسر نبود انگاری برای خودش تو دل مامانی دنس راه انداخته بود مثلا یکشنبه گذشته از شب تا فردا ظهر تو بیمارستان بودم ولی خبری از اومدن تو نبود ولی امروز خیلی مامانی درد داره به قول خاله عاطفه راستی راستی داری میای عزیز دل مامان هر وقت که دوست داری بیا که با اومدنت دنیا رو گلستان میکنم ...
9 بهمن 1391